بعد نوبت اکبر قاضي زاده است که اين روزها ديگر به همان دانشکده خبر هم نمي رود و تنها در مرکز مطالعات و تحقيقات رسانه مشغول به کار است تا نسلي از تجربه هايش بي نصيب بمانند.
فريدون صديقي و يونس شکرخواه هم از راه مي رسند و مجيد رضاييان و حسين قندي. محسن راستيان و محمد فرنود هم از تبار عکاسان مطبوعاتي راهي شده اند تا خود را به کافه برسانند.
حالا همه دور يک ميز گرد هم نشسته اند. نسلي که در خاطره اش روزهاي تکرار نشدني اي را ثبت کرده است، نسلي که به ما آموخت، خرده گرفت و شايد هنوز هم قبول نداشته باشد.
فريدون صديقي در سخنان کوتاهش طبق معمول با همان طنز پنهان کلمات از شغلي مي گويد که خيلي ها به سوداي شهرت به آن دل سپرده اند: «روزنامه نگاري يکي از سه راه آسان و کوتاه رسيدن به اشتهار است که به ترتيب پس از بازيگري و فوتباليست شدن قرار مي گيرد. »
و بعد به ياد مي آورد کساني را که اول روزنامه نگار بودند و بعد: «خيلي ها اول روزنامه نگار بودند. همين آقاي ميرحسين موسوي آن روزها در روزنامه جمهوري اسلامي بود. يادم هست که بعد ايشان نخست وزير شد. يک مدير فني هم داشت به نام آقاي آقازاده که بعدها وزير شد. يک نفر ديگر هم بود به نام محمد خاتمي که وقتي مي خواست به سرپرستي کيهان منسوب شود هيچ کدام ما او را نمي شناختيم.
دعائي، مدير مسئول اطلاعات گفت: ايشان اين مدت در هامبورگ بوده اند اگر در تهران زندگي مي کردند به طالقاني دوم تبديل مي شدند. روز بعد فهميديم که منظور، پدر آقاي خاتمي است نه خودش! ايشان هم که خب، البته رئيس جمهور شدند.
خيلي هاي ديگر هم بودند که از روزنامه نگاري وارد عرصه هنر شدند. مثل بيژن امکانيان و رسول صدرعاملي. بهرحال اميدوارم اينجا پاتوق روزنامه نگاران بيکار نشود،اميدوارم از زور بيکاري روزنامه نگاران در کافه مشغول کارنشوند.»
حسين قندي اما دريچه ديگري را باز مي کند، مثل هميشه به چيزهايي فکر مي کند که شايد به ذهن ما هرگز نرسد، مثل هميشه با همان ژست هميشگي نشسته است؛ دست ها تکيه داده به پشتي صندلي و پا روي پا انداخته تا بگويد:«اينجا مي تواند پاتوقي باشد براي ايجاد ارتباط بين نسل قديم و جديد. اينجا مي تواند بعدها تبديل شود به باشگاه روزنامه نگاران، باشگاهي که از آن ايده ها و انديشه هاي بسيار بکري مي تواند سر برآورد.»
قاضي زاده اما تحقيقي و گزارشي شروع مي کند. از کافه هايي مي گويد که بودند مثل کافه فيروز و نادري و آدم هايي که بودند مثل آل احمد و شاملو تا مي رسد به کافه نشر چشمه که تعطيل شد و حالا هم کافه تيتر: «اميدوارم موفق باشيد.
نه فقط از لحاظ اقتصادي بلکه بيشتر دلم مي خواهد اينجا محفلي باشد براي برخورد نسل هاي مختلف تا آنها بتوانند تجربه هايشان را با هم مبادله کنند و از همه مهم تر يکديگر را ببينند.»
يونس شکرخواه با مراعات سن و سال نفر بعدي است که مي گويد: «البته ما هم اين ايده به ذهن مان رسيده بود. اول در هفته نامه حوادث، که تصميم داشتيم طبقه اول آن را تبديل به چنين جايي کنيم و بعد در خيابان قائم مقام،کوچه جم. اما نشد.»
شکرخواه بيشتر به جنبه اقتصادي کار تاکيد مي کند: اينجا را محدود به روزنامه نگارها نکنيد، بگذاريد آدمي که براي خريد کتاب به انقلاب رفته هم اينجا جايي براي نشستن داشته باشد. يا همين آدم هاي خسته اي که از بيمارستان بيرون مي آيند و به دنبال جايي براي نشستن و نوشيدن يک ليوان آب خنک مي گردند.»
مجيد رضاييان اما اميدوار است که اين کافه پاتوقي باشد براي ارتباط: «فکر مي کنم روي آوردن به اين نهادها ضروري است. خصوصا اگر در چنين مکان هايي انتقال تجربه اي هم صورت گيرد تاثيرگذاري چنين محافل يا نهادهايي هم بيشتر مي شود.»
او اعتقاد دارد که کافه مي تواند محلي باشد براي برقراري ارتباطي که هم همه را يکديگر نزديک کند و هم زمينه را براي انتقال تجربيات فراهم سازد. آن هم نه در محيطي خشک و رسمي مثل کلاس درس بلکه در جايي کوچکي مثل کافه تيتر.
محمد فرنود و محسن راستاني هم صحبت مي کنند و ليلي فرهادپور اشاره مي کند به حضور زنان که انگار دارد کمرنگ مي شود تا باز اکثريت دست مردان بماند.
در پايان اين مراسم، محمد فرنود دو قطعه عکس به صاحبان کافه هديه مي کند تا بروند و بشينند کنار عکس دکتر معتمدنژاد که روي ديوار جاخوش کرده است و با لبخندي به ما نگاه مي کند.
بعد هم نوبت عکس يادگاري است و ما که در يک قاب کنار استادان سال هاي پيش قرار مي گيريم تا سال ها بعد اين عکس را به کوچکترها نشان دهيم و بادي به غبغب بيندازيم.
در گيرودار خداحافظي ها و شوخي هاي مرسوم صداي دکتر شکرخواه در ميان جمعيت مي پيچد: «بچه ها دکتر معتمدنژاد سلام مي رسانند و برايتان آرزوي موفقيت دارند.»
شب، شب خوبي بود.